ادوارد سعيد
برگردان: مصطفي رشيدي
اشاره:
ادوارد سعيد متفكري چند بعدي است، و كرسي استادياش در رشتهي ادبيات تطبيقي، باعث آن نگرديده كه وظيفهي خود را به عنوان روشنفكري مسؤول از ياد برد. علي رغم اين كه مدت زماني نسبتاً طولاني از نگارش اين مقاله مي گذرد، اما به خوبي بيان گر ديدگاه هاي سياسي ادوارد سعيد، و آرزوي قلبي او براي صلح بدون تضييع حقوق مسلم فلسطيني ها، كه در تمامي پروژههاي صلح، به وضوح ناديده گرفته ميشود، است؛ و از سوي ديگر در لايههاي پنهان آن پيش بينيهايي نيز وجود دارد كه نتيجهي آنها را در انتخابات اخير لبنان و پيروزي حزب ا... شاهد هستيم.
و بايد اشاره شود با اين كه اين متن، متني سياسي به حساب مي آيد، اما ظرافت هاي ادبي قلم ادوارد سعيد در آن مشهود است، كه همين امر، سختيهاي ترجمهاش را دوچندان مينمود.
اندكي پس از اينكه جنوب لبنان آزاد شد و نيروهاي اسراييلي منطقه اي را كه 22 سال اشغال كرده بودند تخليه كردند، دربارهي اين رويداد با يك دوست خوب، كه براي دولت فلسطين كار ميكرد، گفتگويي داشتيم. زمانيكه به او گفتم ما فلسطينيها بايد چيزهاي زيادي از مقاومت لبنانيها ياد بگيريم، با سيلي از تكذيب و انكار مواجه شدم. به من گفته شد: فلسطين و لبنان كاملاً با هم تفاوت دارد و مقايسه كردن اين دو اشتباهي بزرگ است. در پاسخ گفتم: مطمئناً با اين موافقم كه دو وضعيت متفاوت داشتيم و در واقع، موقعيت ما، موقعيتي مشكلتر بود. با اين حال برعقيدهي خويش اصرار داشتم و هنگاميكه بحث را دربارهي روش و انظباط حزب ا... و ميلاش به فداكاري و ايثار و خارق العاده بودناش، از خود گذشتگي بي وقفه براي هدفهايش و مواردي كه براي تمام موقعيتها، نه تنها براي جنوب لبنان، به كار ميبرد، ادامه دادم، واكنش حتي سرسختانهتر بود. وي به من گفت: ما شق ديگري براي انجام دادن، جز آنچه در اسلو انجام داديم، نداشتيم. هنگاميكه من گفتم با بخشي از آن (به طور جزيي) موافقم، اما من فساد و حاكميت مطلق دولت را درك نميكنم-شاخصهاي تأسف بار دولت تنها جايگزين توافق با اسراييل، يك قرارداد پر از اشكال و پرضرر بود- با قاطعيت به من گفته شد كه نه، تو داري كوته بينانه نگاه ميكني، ما داريم از يك دورهي گذار عبور ميكنيم، و اين موانع بخشي از آن هستند. وقتي با تمام اينها من قانع نشدم، به من از طرف دوستم يادآوري شد كه من هيچ تجربهاي در سياست واقعي ندارم و آن، محدودهاي براي دانشگاهيان و روشنفكران نيست.
اين بحث، دقيقاً در 18 ژوئن و در ستوني در روزنامهي واشنگتن پست، نوشتهي جيم هوگلند بازتاب يافت. هنگاميكه نويسنده از ابوعلا دربارهي نظر انتقادي من دربارهي رفتار دولت پرسيده بود، فقط اين پاسخ را دريافت كرده كه در پي ميآيد (حتي اگر پاسخي ضعيف است، من بايد عنوان كنم.): «اين روشنفكران نيستند كه براي به ثمر رساندن صلح، بدانها نياز داريم.» و اين گفته، مانند اين است كه بگويند تنها يك مرغ ميتواند يك تخممرغ سالم را از ناسالم تشخيص دهد: گذشته از اينكه مهارت ابوعلا در ايجاد صلح نه از تحصيلاتش ناشي ميشود و نه از كار قبلي اش. (او مسؤوليت اداره ي كارخانجات P.L.O را در بيروت داشت كه همهشان شكست خوردند و ورشكسته شدند.) بنابراين ممكن است كسي فكر كند او ]ابوعلا[ براي برقراري مناسبات صلح به دنيا آمده، همانطور كه لويي چهارم به دنيا آمد تا بر فرانسه حكومت كند.
مايلم اينرا اولين نوع تفكر «افسونگر» بنامم. شيوهاي از انديشيدن كه مرز حقيقت و تخيل را از بين ميبرد، درست مثل ساختن يك مصنوع، فاجعهاي ساخته شده به شكل عمدي، براي اينكه مسأله ضروري و لازم به نظر بيايد و يا حداقل، مورد پذيرش قرار گيرد. اعضاي هيأت دولت به پيروي از رهبرشان، در تخصيص دادن امتياز به اسراييل، خواست قلبي آقاي باراك، براي وانمود كردن عقب نشيني بيشرمانهي اسراييل از جنوب لبنان را به صورت صلح، و نه يك شكست نظامي، دنبال ميكنند. و با توجه به همان شواهد، آنها نتيجه گرفتند كه قوانين ضد دموكراتيك و فساد ايشان، از مراحل ضروري تاريخ هستند. من فرض ميكنم سؤال اصلي اين باشد كه آنها چه كسي را با اين منطق ميخواهند گول بزنند؟ هيچ انسان عاقلي نميتواند لغزشها و اشتباهات وحشتناك و يا ضعفهاي آشكار آنها را ناديده بگيرد.
نوع دوم اين تفكر افسون كننده، براي آنهايي معمول ميباشد كه در وضعيتي هستند كه قدرتهاي بزرگ به وسيلهي آنها اجازهي سرپوش گذاشتن بر حقيقت را ميدهند. براي نفوذ كردن به آن حقايق در نابرابري با آنچه هركس ديگر با يك شعور معمولي قادر به ديدن حقيقت است.
در اين هفت سال گذشته شنيدهام كه هر امريكايي سياستگذار، از رييس جمهور، بيل كلينتون، تا پايين ترين ردهها، آواز ستايش از پروسهي صلح سردادهاند؛ ستودن جهان جديد كه به اين مرحله رسيده است، و به وجد آمدن به خاطر صلح و زمان رونق و رفاه كه درحال آغاز بود. فلسطينيها نيز همهمهي جالبي دربارهي اينكه مشابه سنگاپور، جزيرهاي از خوشبختي و رفاه در درياي فقر و بدبختي، شوند ايجاد كردند.اسراييليها نيز لفاظيهاي خودشان را بر پايهاي از ماسه بنا كردند. آنان در پي آن بودند كه در تمام دنياي عرب پذيرفته بشوند، كالاهايشان را از خليج فارس تا مراكش بفروشند، و با همه تبادل تجاري داشته باشند، و همينطور پشت سر هم و پياپي ادامه دهند.شايد من بايد اضافه كنم كه همچنين همهي اين برونريزيها از قانونگذاران، رؤساي جمهور، مسؤولين دولتي، بعضي خبرنگاران، به بياني ديگر تمام كساني كه موقعيت قدرتشان به آنها اجازه ميدهد در جايگاه اشخاص بسيار مهم باشند، است، مردان و زناني كه مجبور نبودهاند تا ساعت 4 صبح در اِوز در مرز غزه صف ببندند، و يا آنهايي كه پاسپورت و كارت شناسايي در لبنان دارند –براي مثال به آنها اجازهي اقامت ميدهند اما به عنوان افراد بيگانه و بدون حقوق شهروندي- يا كساني كه خانههايشان تازه ويران شده است. بدون اين آزارها از اين پس، اين مردم محق ميتوانند با تفكر افسونگر و خيالي خام براي آرام كردنِ قلبهايشان، از اين مواهب برخوردار شوند. اين مسألهاي نيست كه فقط با گفتن مسايل و چيزها كه هيچ ارتباطي حقيقي با واقعيت معمول نداشته باشد، قابل حل و فصل باشد. اما همچنين تحميل كردن يك منطق برگذشتهاي كه به آساني در يك چشم به هم زدن همه با هم غيب ميشوند. اولين بار اين شيوهي تفكر افسونگر را زماني شنيدم كه سال گذشته، شاه عبدا...، شاه جوان اردن، اولين ديدار خود را از امريكا انجام داد. زمانيكه در حال توضيح تمام مشكلات و گرفتاريهاي اقتصادي و سياسي اردن بود، او خيلي سريع بحث را عوض كرد و بعد اداي احترام به پيروزي اخير انتخاباتي ايهود باراك در اسراييل كرد. يك بار ديگر پروسهي صلح به راه افتاد و او گفت: ما ميتوانيم نوعي ثبات به دست بياوريم كه برايمان رونق و رفاه را به دنبال بياورد و اردن را تبديل به مكاني جذاب و خوشايند براي سرمايه گذاري عمدهي خارجيها كند. اين بحثي است كه سياستگذاران امريكايي دوست دارند از آن استفاده كنند: يك بار ديگر ما صلح داريم، هر كس شاد خواهد بود و ما هم با موفقيت به راهمان ادامه ميدهيم! سرمايه گذاري آزاد و پول درآوردن، با شادي زندگي كردن. من اين را افسون كننده مينامم، براي اينكه اهميت و ارزش گذشته را انكار ميكند و اينكه ابداً نقشي در آينده ندارد، مثل اينكه تمام اين سالهاي بي مكاني و جابهجا شدنها، رنج بردنها، مصادرهي اموال، تحريف تحميل شده بر ميليونها شهروند عرب كه خانوادههايشان، محل كسب و كار و وسيلهي امرار معاششان را از دست دادند. كساني كه تحت اشغال نظامي زندگي كردهاند، كساني كه مجبور بودهاند وضعيتهاي اضطراري را در كشورهاي عرب تحمل كنند، به دشواري و بدون هيچ نوع دموكراسي اجتماعي و يا اقتصادي. مثل اينكه همهي اينها با فشار سنگين خشماش، اندوه، نااميدي، تحقير شدن، خستگي مفرط و آشكارش، ناگهان در لحظهاي كه توافقنامهي صلح در زمينِ آقاي كلينتون امضا ميشود، ناپديد و نابود خواهد شد.اين ماهيت تفكر جادويي است، در نتيجه، سبك كردن چيزي است كه در واقع سنگين است، كه اين، فشاري هولناك را بر هر كسي در خاورميانه نگه ميدارد. اين فقط مسألهي خاطرهي انتقامجو نيست، بلكه حقيقت موجود است. كارشناسان اسراييلي و امريكايي خاورميانه مانند يك ورد تكرار ميكنند كه نسل جوان، 1948 ]سال اشغال فلسطين توسط اسراييل[ را فراموش كردهاند و بيشتر به كافي نت محلهشان علاقه مندند تا به بازسازي و بازگشت به روستاهايشان. چگونه ميتواند اينطور باشد؟ پناهندگان فلسطيني در لبنان و سوريه و يا هر جاي ديگر، بيگانگاني بدون دولت باقي ميمانند، هرچند كه به كافي نتها علاقمند باشند يا نه. آنها به خاطر موقعيت و شأن اجتماعي بيثباتشان مجبورند كه 1948 و حق مسلم بازگشتشان را به ياد داشته باشند.
و همينطور است براي فلسطينيهايي كه در خود فلسطين زندگي ميكنند. البته آنها هم ميخواهند كه زندگي معمولي و خوبي داشته باشند و فرزندانشان را به مدرسه بفرستند و از امكانات بهداشتي و درماني خوبي برخوردار باشند، مسافرت روند و از تمام مزاياي امنيت و آرامش لذت برند. حقيقت امر اين است كه هيچكدام از اين چيزها به درستي ممكن نخواهد شد، مگر اينكه آنها را وادار كني تا بپرسند چرا موقعيت آنها براي اسراييليها خوشايند نيست، كساني كه آنها را هرروزه در وضعيتي بسيار بهتر و برخوردار از آزادي ميبينند.فلسطينيها بايد از سنگ باشند تا احساس خشم و عصبانيت نكنند كه چرا آنها بايد سرزمين اجداديشان را ترك كنند و به يهوديهاي روسي چون آناتول چارانسكي بدهند، كسي كه نه تنها در روسيه به دنيا آمده و بزرگ شده ، بلكه اكنون با باراك مبارزه ميكند كه ابوديس را از دست ندهد. يك شهر عربي كه او در كسوت يك يهودي روس احساس ميكند كه ميتواند به ميل خويش آنرا در اختيار گيرد.اين بي عدالتيها و تحريفهاي عجيب و غريب، اگر نگوييم باور نكردني و غير عادي، خبر از مسألهاي وخيمتر ميدهد، مثله كردن و جراحت بيشتر وارد كردن به روح و روان، تا اينكه با يك توافق صلح ناقص بين يك قدرت هستهاي مانند اسراييل و مردمي فقير و تهيدست مثل فلسطينيها بتواند اصلاح شود. تنها يك معجزهي نظري، نوعي ترفند جادويي، ميتواند به سرعت همه چيز را رو به راه نمايد، آسودگي و آرامش ذهني را بازگرداند و عربها را به وضعيت اميد بخش آزادي برساند.
متأسفانه دنياي واقعي نميتواند جادويي باشد و تنها يك معجزهي ناگهاني آنرا نجات خواهد داد. و در اين ميان كساني كه رنج ميبرند، بايد همانطور به رنج كشيدن ادامه دهند، مادراني كه دختران و پسرانشان در زندان به سر ميبرند، پدراني كه براي كار كردن نميتوانند از اسراييل عبور كنند، معلماني كه در اعتصاب باقي ميمانند، و هزاران هزار مانند آنها... و در همان هنگام، كساني كه دربارهي مزيتهاي فوري صلح خيالپردازي ميكنند، سمينارهاي بيشتري را طراحي خواهند كرد، سخنرانيهاي بيشتري را ايراد ميكنند، و بر روي پروژههاي جديد كار ميكنند. اما آيا هرگز اميدي است كه واقعيت و جادو با هم آشتي كنند؟ افسوس كه نه.
محمود درويش، شاعر نام آشناي فلسطيني، و از دوستان نزديك ادوارد سعيد است. اين شعر پس از مرگ ادوارد و در رثاي وي نوشته شده است.
كنترپوان
محمود درويش
برگردان: تراب حق شناس
نيويورک/ نوامبر/ خيابان پنجم/
خورشيد بشقابيست از فلزي متلاشي/
از خويشتن غريبهام در سايه پرسيدم:
آيا اين بابل است يا سدوم؟
آنجا در آستانهي مغاکي الکتريکي
به بلنداي آسمان، ادوارد را ديدم
سي سال پيش،
و زمانه کمتر از امروز سرکش بود. . .
هر دو به هم گفتيم:
اگر گذشتهات تجربهايست
فردا را به معنايي و رويايي بدل کن!
برويم،
برويم به سوي فردامان، دلگرم
از صدقِ خيال و معجزهي گياه/
به ياد ندارم که به سينما رفتيم
سرِ شب، اما شنيدم سرخ پوستاني را
از پيشينيان، که به من هشدار مي دادند: دل مبند
نه به اسب و نه به مدرنيته/
هرگز هيچ قرباني از جلادش نمي پرسد:
آيا من تو مي بودم اگر شمشيرم
از گُل سرخام بزرگتر بود؟. . . و آيا
من نيز کاري چون تو مي کردم؟
چنين پرسشي کنجکاوي قصه پرداز را بر ميانگيزد
که در غرفهاي از شيشه نشسته، مشرف
به زنبقي در باغچه. . . آنجا که
دست فرض و خيال
سفيد است همچون وجدان قصه پرداز
آنگاه که با
غريزهي آدمي تصفيه حساب ميکند. . . هيچ فردايي در
گذشته نيست. پس قدم در راه بگذاريم!/
شايد هم پيشرفت پلي باشد براي
بازگشت
به بربريت. . ./
نيويورک، ادوارد بر ميخيزد
در بامداد کسالت بار، آهنگي از
موزارت مينوازد
در ميدان تنيس دانشگاه ميدود.
ميانديشد به سفر انديشه از خلال مرزها
و بر فراز موانع.
نيويورک تايمز ميخواند
تفسير پرهيجاناش را مينگارد
و دشنام ميدهد به مستشرقين
که ژنرال را به نقطه ضعفي
در دل زني شرقي رهنمون ميشود. دوش ميگيرد
و لباسش را بر ميگزيند به آراستگي خروس. و مينوشد
قهوهاش را با شير. و به بامداد نهيب مي زند:
بجنب!/
بر باد راه ميرود. و در باد
ميداند کيست. باد را سقفي نيست.
باد را خانهاي نيست. و باد قطب نماييست
براي شمال غريبه.
ميگويد: من آنجايي هستم. من اينجايي هستم
ولي نه آنجايم، نه اينجا.
دو نام دارم که به هم ميپيوندند و از هم دور مي شوند.
و دو زبان دارم که فراموش کردهام کدامشان
زبان روياهايم بود
زباني انگليسي دارم براي نوشتن
با واژههاي نرم و راهوار،
و زباني ديگر که با آن آسمان
و بيت المقدس گفتگو ميکنند با آهنگي نقره فام
اما از خيالم پيروي نميکند.
دربارهي هويت پرسيدم
گفت: دفاع از خود است. . .
هويت زادهي تولد است، اما
سرانجام، از ابتکار صاحب آن نشأت مي گيرد، و نه
از ميراث گذشته. من چندگانهام. . . در
درونم برونِ همواره نوشوندهايست. اما
من متعلقم به سؤال قرباني. اگر نبودم
از آنجا، دلم را ميآموختم که
آهوان استعاره را در آنجا بپرورد. . .
پس ميهنت را بر دوش کش هرجا بروي و باش
مغرور اگر لازم آمد/
- تبعيدگاهاست جهان خارج
و تبعيدگاهاست جهان دروني
و تو در بين اين دو کيستي؟
خويش را نميشناسانم
مبادا آن را گم کنم. من همانم که هستم.
و ديگريام هستم در دوگانهاي
که بين کلام و اشاره طنيني همآهنگ ميافکند
اگر شاعر بودم ميسرودم:
من دوام دريک
چون دو بال چلچلهاي
و اگر بهار دير فرارسد
به مژدهاش بسنده ميکنم!
به سرزمينهايي عشق مي ورزد و آنها را ترک ميکند
[آيا محال دور از دسترس است؟]
دوست دارد به سوي هر ناشناختهاي سفر کند
چرا که در سفرِ آزاد بين فرهنگهاست
که جويندگان گوهر انساني
شايد فضاي کافي براي همگان بيابند. . .
اينجا حاشيهاي به پيش ميرود. يا مرکزي
عقب مينشيند: جايي که نه شرق همانا شرق است
و نه غرب همانا غرب،
جايي که آغوش هويت به روي چندگانگي باز است
نه دژي و نه خندقي/
مجاز بر کرانهي رود خفته بود
اگر آلودگي نبود
کرانهي ديگر را نيز در آغوش ميگرفت
- آيا هيچ داستانت را نوشتهاي؟
کوشيدم. . . کوشيدم از طريق آن بازيابم
چهرهام را در آينهي زنان دوردست
ولي آنان به شبهاي محفوظ خويش فرو رفتند.
و گفتند: ما را دنياييست مستقل از متن.
مرد نميتواند زني را بنويسد که هم معماست و هم رويا
زن نميتواند مردي را بنويسد که هم نماد است و هم ستاره.
نه هيچ عشقي شبيه عشق ديگر است و نه هيچ شبي
شبيه شبي ديگر. بگذار برشماريم صفات
مردان را و بخنديم.
- و تو چه کردي؟
بر پوچيام خنده زدم
و داستان را پرت کردم
در سبد کاغذهاي باطله/
انديشمند داستان سرايي قصه پرداز را مهار ميزند
و فيلسوف گلهاي آوازه خوان را تشريح ميکند/
به سرزمينهايي عشق ميورزد و آنها راترک ميکند:
من آنم که خواهم بود و خواهم شد
خود، خويشتنم را ميسازم
و تبعيدگاهم را بر ميگزينم. تبعيدگاهم زمينهي
صحنهي حماسيست. دفاع ميکنم از
نياز شاعران به فرداي شکوهمند و هم به خاطرات
و دفاع ميکنم از
درختي که پرندگان به خود پوشند
به سانِ ميهن يا تبعيدگاه
و از ماهي که هنوز شايستهي
شعر عاشقانه است
دفاع ميکنم از انديشهاي که آنرا سستي
جانبدارانش درهم شکسته است
و دفاع ميکنم از ميهني که اساطير آن را درربودهاند/
- آيا تو را ياراي آن هست که به چيزي بازگردي؟
پيشارويم آنچه را که در پشتِ سر دارم ميکشد و شتابان ميرود. . .
وقتي در ساعتم نمانده تا سطوري بنگارم
بر ماسه. اما ميتوانم به ديدار ديروز بروم
همان که غريبان ميکنند وقتي گوش ميسپرند
در شبانگاهِ غمزده به شاعر شباني:
دوشيزهاي سرِ چشمه کوزهاش را پر ميکند
با اشکهاي ابر
و ميگريد و ميخندد آنگاه که زنبوري
نيش ميزند قلبش را در وزش غفلت از خويش
آيا عشق است که آب را به درد ميآورد
يا اينکه مرضي در مه. . .
[تا آخرترانه]
- پس، تو نيز به درد حسرت گذشته
مبتلا شدهاي؟
*حسرت آيندهاي والاتر، دورتر،
بسيار دورتر. رويايم رهنماي گامهاي من است
و بينشم رويايم را مينشاند
بر زانويم
چون گربهاي دست آموز. اين است واقعيتِ
خيالي
و فرزند اراده: ما ميتوانيم
حتميتِ مغاک را تغيير دهيم!
- حسرت ديروز چه؟
عاطفهاي که به کار انديشمند نميآيد مگر براي آنکه
درک کند کششِ غريبه را به ابزارهاي غياب
ولي من، حسرتم کشمکشيست بر سرِ
اکنوني که تخمهاي فردا را
در چنگ ميفشرد
- آيا رخنه نکردي به ديروز آنگاه که سر زدي
به آن خانه، خانهات
در بيت المقدس، کوي طالبيه؟
خود را آماده کردم که دراز بکشم
در تخت مادرم، همچون کودک
آنگاه کهاز پدرش ميترسد. کوشيدم
به ياد آرم تولدم را، و
راه شيري را از بام خانهي
قديممان تماشا کنم، و کوشيدم لمس کنم پوستِ
فراق را و بوي تابستان را
از ياس باغچه. اما کَفتار حقيقت
مرا به دور راند از حسرتي به گذشته که چون دزد
پشتِ سرم در کمين نشسته بود
- آيا ترسيدي؟ چه چيز ترا ترساند؟
ياراي آن ندارم که ضايعه را
رو در رو بنگرم. چون گدايي بر درگاه ايستادم
چطور ميتوانستم از بيگانههايي اجازهي ورود بخواهم که خفتهاند
بر تخت خودم. . . و براي پنج دقيقه ديدار از خودم
به آنان التماس کنم؟ آيا بايد به احترام خم شوم
در برابر آنان که بر روياي کودکيام منزل گرفتهاند؟ آيا خواهند پرسيد
کيست اين بيگانهي ناخواندهاي که در ميکوبد؟ و چگونه
ميتوانم سخن بگويم از صلح و جنگ
بين قربانيان و قربانيانِ قربانيان، بدونِ
کلماتي اضافي و بدون جملهاي معترضه؟
آيا به من خواهند گفت: جايي براي دو رويا
دريک بستر نيست؟
نه من و نه او
بل، اينک، خوانندهايست که از خود مي پرسد:
شعر در زمانهي فاجعه به ما چه مي گويد؟
خون
و خون
و خون
در ميهنت
در نام من و در نام تو و در
شکوفهي بادام، در پوستهي موز،
در شير کودک، در نور و سايه
در دانهي گندم و در نمکدان/
تک تيراندازاني چيره دست که به هدف ميزنند
با حداکثر مهارت
خون
و خون
و خون
اين سرزمين کوچکتر است از خون فرزندانش
که ايستادهاند بر آستانهي رستاخيز
همچون قرباني. آيا اين سرزمين به راستي
متبرک است يا تعميد يافته
به خون
و خون
و خون
که نه نماز آن را ميخشکاند و نه ماسه.
در صفحات کتابِ مقدس عدالت
به حد کفايت نيست تا شهيدان را به اين شاد کند که ميتوانند به آزادي
بر ابرها گام بردارند. خون در روشناي روز
خون در تاريکي و خون در سخن!
او مي گويد: شعر شايد مهمان کند
ضايعه را با نخي از نور که ميدرخشد
در دل گيتاري، يا با مسيحي سوار بر
اسب، خون آجين از استعارههاي زيبا، چرا که
زيبايي شناسي چيزي نيست جز حضور امر حقيقي
در فرم/
در جهاني بي آسمان، زمين
به مغاک بدل مي شود و شعر يکي از
هداياي تسکين و يکي از خصلتهاي
باد، جنوبي يا شمالي.
وصف مکن آنچه را که دوربين ميبيند از
زخمهايت. و فرياد زن تا بشنوي خودت را
و فرياد زن تا بداني که هنوز زندهاي
و زندهاي و اينکه زندگي بر اين زمين
ممکن است. پس اميدي براي سخن اختراع کن
و جهتي يا سرابي بيافرين که اميد را تداوم بخشد
و آواز سر ده، که زيبايي آزاديست/
ميگويم: آن زندگي که تعريف نشود مگر
به ضدي که مرگ است. . . زندگي نيست!
ميگويد: ما زنده خواهيم ماند حتي اگر زندگي
از ما روي برگرداند. پس بيا آفرينندگانِ سخني باشيم که
خوانندگانش را جاودانه ميسازد - به گفتهي
دوست بيهمتايت ريتسوس.
و گفت: اگر من پيش از تو مردم
ترا به انجام محال وصيت مي کنم!
پرسيدم آيا محال دور از دسترس است؟
گفت: به فاصلهي يک نسل
پرسيدم و اگر پيش از تو من مردم؟
گفت: به کوههاي جليل تسليت خواهم گفت
و خواهم نوشت: «زيبايي شناسي چيزي نيست جز
رسيدن به تناسب» و حالا فراموش مکن:
اگر پيش از تو مردم ترا به انجام محال وصيت مي کنم!
وقتي در سدوم جديد به ديدارش رفتم
در سال دوهزار و دو، مقاومت ميکرد در برابرِ
جنگ سدوم با مردم بابل. . .
و با سرطان. به سانِ آخرين قهرمان حماسي
از حقِ تروا دفاع ميکرد
در روايتِ سرگذشت از ديدِ خويش.
عقابي قلهي خويش را به سوي بالا
و هرچه بالاتر وداع ميگويد
که اقامت بر المپ
و بر فراز قلهها
ستوه آور است
بدرود،
بدرود شعر درد.
ادوارد وادي سعيد((Edward Wadie Saidدر سال 1935 در بيت المقدس فلسطين، زماني كه هنوز اين منطقه تحت الحمايهي بريتانيا بود، در يك خانوادهي عرب- مسيحي، بورژوا و بسيار ثروتمند به دنيا آمد. در 12 سالگي به مدرسهي انگليسي سنت جورج در قاهره رفت. در سال 1947 و درست قبل از اشغال بيت المقدس توسط نظاميان صهيونيست، پدرو مادر سعيد به مصر كوچ كردند؛ اما بخش بزرگي از وابستگان آنها نيز در كشورهاي مختلف از فلسطين تا لبنان و سوريه … پراكنده شدند.
در سن 14 سالگي، سعيد وارد دبيرستان ويکتوريا در قاهره شد، و سپس در 17 سالگي و به توصيهي خانواده، عازم امريكا شد و تحصيلات خود را در دانشگاههاي پرينستون (دورهي ليسانس) وهاروارد (فوق ليسانس و دکتري) در رشتهي ادبيات تطبيقي به پايان رساند. او در سال 1963 وارد دانشگاه كلمبيا در نيويورك شد و تا پايان عمر در همين دانشگاه به تدريس و پژوهش مشغول ماند. وي همچنين در دانشگاههاي هاروارد، جان هاپکينز و ييل نيز به تدريس مشغول بود.
ادوارد سعيد زبانهاي انگليسي و فرانسه را سليس و روان صحبت ميکرد، عربي محاورهاي و ادبي را بسيار عالي ميدانست، و همچنين به زبانهاي اسپانيايي، آلماني، ايتاليايي و لاتين مسلط بود. وي نايل به دريافت دکتريهاي افتخاري بسياري از دانشگاههاي سراسر دنيا گرديده و همچنين، دو بار نيز برندهي جايزه ي وِلِک (انجمن ادبيات تطبيقي امريکا) از دانشگاه کلمبيا بودهاست.
در سال 1991، پس از يك معاينهي پزشكي، سعيد به بيماري لاعلاج خود، سرطان خون، پي برد و از آن زمان تا هنگام مرگش يعني در طول 12 سال، در عين مبارزهاي خستگي ناپذير با اين بيماري، يكي از غنيترين دوران آفرينندگي علمياش را آغاز كرد. رشيد خليدي، استاد فلسطيني مطالعات خاورميانه در دانشگاههاي كلمبيا و شيكاگو دربارهي اين دوران به صراحت ميگويد:« او در دوازده سال، از زمان تشخيص بيمارياش، بيش از آنچه ما در يك يا دو زندگي كامل آرزوي انجامش را داشته باشيم، فعاليت علمي انجام داد.»
احساس چندگانگي
سعيد پس از آنكه از بيماري كشندهي خود در سال 1991 مطلع شد، تصميم گرفت شرح حالِ زندگيِ خويش را از كودكي به نگارش درآورد. حاصل اين تصميم يكي از زيباترين كتابهاي سعيد با ناميعجيب بود كه حكايت از ويژگي اين زندگي ميكرد: (2000)Out of Place كه ميتوان آن را به «بيجايي» يا «ناكجايي» ترجمه كرد. معناي اين عنوان در حقيقت در دردي نهفته است كه سعيد از هويتهاي چندگانهي خود(عرب بودن، مسيحي بودن، فلسطيني بودن، امريكايي بودن…) ميكشيد و در عين حال غنايي كه اين هويتها به او ميبخشيدند. او خود را همواره در جايي احساس ميكرد كه نبايد در آنجا باشد و همواره حسرت جايي را ميخورد كه بايد در آنجا ميبود اما نميتوانست باشد. در كودكي بارها و بارها اين احساس را در سفرهاي بيپايانش ميان تكههاي گوناگون خانواده در كشورهاي مختلف در خود مي يافت. او در بخشي از كتاب، اين احساس را اينگونه بيان ميكند:
«هيچچيز در زندگي براي من دردناكتر و به گونهاي متناقض پرشورتر از جابهجاييهاي بيشمار در كشورها، خانهها، زبانها و محيطهاي مختلف نبود. همهي اين جابهجاييها بودند كه در طول ساليان سال مرا در حركت نگاه ميداشتند. با تحليل اين وضعيت به اين نتيجه رسيدم كه در من ترسي پنهان اما ناگزير از آن وجود داشت كه ديگر هرگز به آن مكان يا موقعيت بازنگردم. اما بعدها كشف كردم كه به رغم آنترس، من همواره خود، شرايط عزيمت را براي خويش فراهم كرده و در نتيجه به گونهاي ارادي بهاين هجرتها تن دردادهام. اين دو احساس متناقض، ظاهراً به صورتي قاطعانه براي ضربآهنگ زندگي من ضروري بودهاند و به شكل هراسناكي از هنگام بيمار شدنم، شدت يافتهاند… چيزي در ناپيدايي كسي كه ميرود، در اين واقعيت كه جاي ديگران براي او و جاي او براي ديگران خالي خواهد بود و همچنين از اين حس عميق و نظاممند كه او بايد به تبعيد و جدايي از همهي چيزهايي كه برايش آرامشبخش بودهاند، تن در دهد؛ در شما نياز به رفتن را ميپروراند و شما را به نوعي خلسه فرو ميبرد. و به هر سو، ترس بزرگ در هنگام رفتن باقي ميماند و شما خود را رهاشده ميبينيد، هر چند خودتان باشيد كه ميرويد… با اين وصف، گاه اين احساس را دارم كه جرياني از حركتهاي چندگانه هستم. اما اين احساس را نسبت به اين فكر ديگر كه گويي يك من ِ استوار، يعني هويتي كه بسياري از ما آنقدر به آن اهميت ميدهيم، ترجيح ميدهم… جريانهاي مخالفي كه در زندگي داشتهام در نهايت به من آموختهاند كه موجودي حاشيهاي و كمي كناركشيده باشم.»
ادوارد سعيد: فيلسوف و روشنفکر سياسي
سعيد در غرب بيشتر به عنوان يك روشنفكر و مدافع سرسخت حقوق فلسطينيان شناخته ميشود. نام وي غالباً يادآور مسايل خاورميانه، درگيريهاي اسراييل و فلسطينيان و مبارزهي بيامانش براي احقاق حقوق آوارگان فلسطيني بودهاست. برخي هم نام وي را مترادف خشونت، ترور و عمليات انتحاري دانستهاند. اما آنچه در بسياري از موارد از چشم ناظران دور مانده، ديد انسانگرايانه و تأكيدش بر حرمت و ارزش وجودي انسان بودهاست. سعيد همه جا «انسان را رعايت ميكرد». او همواره بر نقش خود به عنوان روشنفكري مستقل پاي فشرد ودر همين حال، سعي فراواني براي ايجاد صلحي پايدار در خاورميانه داشت؛ اما درست هنگامي كه دريافت روند صلح اسلو نميتواند حقوق از دست رفته ي فلسطينيان را برآورده سازد، بهانتقاد از آن پرداخت و همين امر، سبب استعفاي او از كنگرهي ملي فلسطين گرديد.
به لحاظ علمي نيز، ادوارد سعيد فرد نام آشنايي به شمار ميآيد. او را ميتوان از برجستهترين متفكران پستمدرن جهان دانست. ويژگي مهم آثار و انديشههاي او، به كار بردن انديشههاي فلسفي و جامعه شناختي بزرگاني چون «ميشل فوكو»، «تئودور آدورنو»، «آنتونيو گرامشي» و ديگران در مسايل رايج و عمومي روز، و نيز تسلط عميقش بر ادبيات جهان بود كه از او تحليلگري توانا و دقيق ساخته بود.
آثار
سعيد پس از آگاهي از بيمارياش و در همان حال كه توليد فكري خود را در زمينهي ادبيات تطبيقي، از جمله با كتابهايي چون «فرهنگ و امپرياليسم» (Culture and Imperialism,1993)؛ «نشانههاي روشنفكران»(Representations of Intellectual,1996)، به روز كردن «شرقشناسي» و… ادامه داد؛ در حوزهي سياسي نيز علاوه بر همكاري دايمش با مجلهي روشنفكران چپ نيويورك «ملت»(The Nation) در نزديكي با انديشههاي نوام چامسكي، كتاب هاي مهمي از مجموعهي مقالات و مصاحبههاي سياسياش دربارهي فلسطين همچون «سياست مالكيت زدايي: مبارزهي حق تعيين سرنوشت براي فلسطين»(The Politics of Dispossession: The Struggle for Palestinian Self-Determination,1995) و «قلم و شمشير»(The Pen and the Sword: Conversations with David Barsanian,1994) و «صلح و ناخشنودان از آن: مقالاتي درباره فلسطين در فرايند صلح خاور ميانه»(Peace and its Discontents:Essays on Palestine in the Middle East Peace Process,1996) و … را نيز بهانتشار رساند.
از ديگر كتابهاي وي ميتوان به: «مسألهي فلسطين»(1979) «جهان، متن و نقد»(1983)، «پيچيدگيهاي موسيقايي»(1991)، «فرهنگ و امپرياليسم»(1993)، «نقش روشنفكر»(1994) و كتاب «صلح و نارضايتيهايش»(1995) و. . . اشاره كرد.
شرق شناسي
بدون شك شرق شناسي مهمترين كتاب ادوارد سعيد ميباشد، و همان كتابي است كه باعث آشنايي گستردهي جهانيان و علي الخصوص، محافل دانشگاهي با وي گرديد.
شرق شناسي را اگر به معناي آشنايي با شرق در نظر بگيريم، تاريخ طولاني اي را براي آن، از زمان يونان باستان، ميتوان در نظر گرفت. اما شرق شناسي مد نظر سعيد، آن رشتهي به ظاهر علمي است كه با پيشرفت علمي اروپا و همچنين، ميل وافر آنان به تسلط بر ساير ممالك، كه از نظر آنها پست و حقير خوانده ميشدند، و به قصد استيلاي معنوي بر شرق پايه ريزي گشته بود، است. وي مشخصات شرق شناسي را بدين گونه بر ميشمرد:
1- شرق يك ايده است داراي تاريخ مشخصي از تفكرات، تصورات و فرهنگ لغات كه آنرا واقعيت ميبخشد. و اين واقعيت، ناشي از وضعيت شرق به عنوان يك منطقهي ژئوپوليتيكال است.
2- رفتار متقابل شرق و غرب بر پايهي قدرت و ميل به استيلا از سوي غرب شكل گرفتهاست.
از نظر ادوارد سعيد، عموم شرق شناسان نگاهي «شيگرا» به پديدهاي كه خود آنرا شرق ناميده، داشتهاند. سعيد در كتاب خود بيش از هر چيز بر آن است كه نشان دهد شرقشناسي شيوهاي از انديشه است كه در آن اصل بر يك «تفاوتگذاري و تمايز هستي شناختي و شناختشناختي ميان شرق و غرب بنا شدهاست و به گروه بزرگي از نويسندگان، از جمله شاعران، رماننويسان، فيلسوفان و نظريهپردازان سياسي و ديوانسالاران امپراتوري» سرايت كردهاست.
سعيد تأكيد ميكند كه نظريه پردازان ليبراليسم قرن نوزده نظير جان استيوارت ميل(John Stuart Mill)، متيو آرنولد(Mathew Arnold)، كارلايل(Carlyle)، راسكين(Ruskin)، جرج اليوت(George Eliot) و … زماني كه به جوامع شرقي ميپرداختند در نظريات خود تجديد نظر ميكردند؛ مثلاً استيوارت ميل در كتاب خود «دربارهي آزادي»(On Liberty) و در كتاب «حكومت نمايندگي»(Representative Government) اعلام ميكرد كه عقايد او قابل تعميم به هند نيستند زيرا تمدن و نژاد هنديان پايينتر از اروپاييان است. بدينترتيب شاهد آن هستيم كه نژادگرايي و تطورگرايي حاكم بر قرن نوزدهم، هر دو مورد استفاده قرار ميگيرند تا به رشتهاي ظاهر علمي بدهند كه در نهايت هدفي اعلام شده جز شيئي كردن فرهنگهاي غير اروپايي و ايجاد تضمين براي تداوم سلطه بر آنها ندارد.
در نهايت سعيد بيش از هر چيز بر خطر نهفته در گرايش تقليلگرا(Reductionnist) در شرقگرايي تأكيد ميكند كه در دوران مدرن و پسامدرن تشديد ميشود. يكي از جنبههاي بسيار رايج در جهان پسامدرن و الكترونيك به باور سعيد، آن است كه تلاش گستردهاي براي قالبسازي با حركت از پنداره شرق انجام ميگيرد. در اين قالبسازيها ميبينيم كه پندارههايي چون «عرب»، «مسلمان»، «تروريست» و… ظاهر ميشوند كه در تمامي آنها پيشداوريهايي تاريخي كه در ذهنيت اروپايي نسبت به شرق وجود دارد خود را متبلور ساخته و به سياه و سفيد كردن ساده پندارانه، به جريانهاي فكري و واقعيتهاي سياسي امكان ميدهند تا نتايج لازم سياسي از آنها گرفته شوند. ميتوان گفت در ميان كتابهاي معاصر در اين حوزه، هيچ كتابي تأثير «شرقشناسي» را در روشن كردن و كمك به تبيين ديدگاههاي اخلاقي انسانشناسي نداشتهاست.
و سرانجام اين متفكر بزرگ، پس از سالها مبارزه با بيماري هولناك خود، عاقبت در شب 25 سپتامبر 2003 ميلادي (سوم مهر 1382) و در نيويورك تسليم دستان مرگ گرديد.
1- جشنواره ي تئاتر رضوي در خراسان شمالي، بي شك مهم ترين اتفاق فرهنگي اين ديار در روزهاي اخير بود. و از آن مهم تر، برگزاري آبرومند و درخور تحسين آن، آن هم در اولين تجربه با اين مقياس، بود. تجربه اي چنين ارزشمند، نكاتي را در بطن خود دارد، كه مهم ترين آن ها نتيجه گرفتن از فعاليت ها، در صورت هماهنگي و ياري تمامي دست اندركاران است. اين اتفاق ميمون را در سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي ارج مي نهيم، و با عرض خسته نباشيد به مسؤولان محترم، اميد اتفاقاتي از اين دست و با وسعت بيشتر و بهتر را اميدواريم.
2- قيصر امين پور، شاعر خوش قريحه و با استعداد معاصر، در سن48 سالگي دارفاني را وداع گفت. درباره ي امين پور بسيار گفته اند، و بسيار خواهند گفت، و به دليل اين كه در بخشي نسبتاً مفصل در همين نشريه بدان پرداخته شده، اطاله ي كلام نمي كنم و تنها به خواندن شعري از وي بسنده مي كنم.
حرف هاي ما هنوز نا تمام. . .
تا نگاه مي کني:
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي !
پيش از آن که با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي. . .
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
آخر دلم با سربلندي مي گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
3- تيرداد نصري، يكي از شاعران پيشرو معاصر، نيز درست روز درگذشت قيصر، ازبين ما رفت، در غربت، در لندن. اگرچه شايد نام نصري براي بسياري نا آشنا باشد، اما وي يكي از تأثير گذارترين شاعران دهه ي هفتاد و هشتاد علي الخصوص، بود. اميدوارم در اينده، بيشتر درباره ي كارهاي وي و اهميت اش، بخوانيم و بدانيم.
ايستگاه آخرين
پس از بار ان هاي بسيار
باران هاي بسيار
باران هاي بسيار
از قطار پياده شديم، گفتيم:
«. . . ايستگاه آخرمان اين بود»
در زير آسماني خاكستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاري
از دور مي ايد
ما سر مي چرخانيم و به آخر اين ريل مي نگريم:
(براي ما دست تكان مي دهند
در مارپيچ كوه هاي مه آلود – مادران كوهستان
در نور آفتاب – دختران پسته و چاي
در همهمه ي پنبه زارها – پسران بلوغ
براي ما دست تكان مي دهد كوير)
ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
مي برد ما را
با خود. . .
4- آغاز كردن راه مشكل است، اما ماندن و ادامه دادن مشكل تر. ما آغاز كرده ايم، و اميدواريم كه با كمك همه ي هنرمندان، نويسندگان، اساتيد و شاعران استان، و البته حمايت مسؤولان، بتوانيم به راه خويش، ادامه داده، و قدمي هرچند كوچك در راه اعتلاي فرهنگ و هنر استان، و خدمت به هم استاني هاي محترم و ساير هم ميهنان برداريم. لازم مي دانم، در اين اندك، كوتاه درباره ي بخش هاي مختلف ويژه نامه سخن بگويم.
· پرونده: در اين بخش، و در هر شماره، به يك شخصيت يا موضوع مي پردازيم، و تلاش خواهيم كرد تا اطلاعات نسبتاً جامعي را هرچند كوتاه، به خواننده ارايه نماييم. موضوعات و شخصيت هاي انتخاب شده، در اين بخش، بنا به شرايط و موجود از اهم موضوعات روز خواهند بود، و ديد كلي در اين زمينه، نگاهي جهاني است.
· اتاق انديشه: اتاقي براي انديشيدن و گفتگو و ديالوگ بين نظرات مختلف و گاه متضاد. تلاش بر اين است كه در اين بخش، از مقالاتي استفاده شود كه علاوه بر مضمون هاي جديد و نو، از ساختار و زباني جديد نيز بهره مند باشند. تمامي مقالاتي كه در حيطه هاي مربوط به فرهنگ، هنر و ادب نگاشته شده باشند، بالقوه توان حضور در اين بخش را خواهند داشت.
· شعر: صفحه اي است براي حضور و چاپ آثار شاعران استان، اعم از پيشكسوت و جوان. تلاش بر اين است كه در هر شماره، به يك يا دو شاعر استان با تفصيل بيشتري بپردازيم تا هم ما و هم خوانندگان عزيز بيشتر با ايشان آشنا شوند، و از روند كاري ايشان، و نقاط قوت و ضعف شان آگاهي مختصري به دست آورند. در اين زمينه، از انجمن هاي شعر استان تقاضا داريم تا دست ما را گرفته، و ما را در اين امر خطير كمك نمايند.
· داستان: علاوه بر چند داستاني كه از نويسندگان استان، در اين بخش خواهيم داشت، حتماً داستان هايي از نويسندگان مطرح بين المللي، با ترجمه ي مترجمان خوش قريحه ي استان، خواهيم داشت.
· هنري: همه ي شاخه هاي هنري را در بر مي گيرد، اما بنا به ضرورت هاي نشر، در هر شماره به تعدادي از آن ها خواهيم پرداخت. رويكرد كلي در اين بخش نيز همانند اغلب صفحات گذشته، رويكرد به هنر استان است، اما در صورت احساس خلاء در بخشي، نيم نگاهي به جريان ها و اتفاقات هنري ايران و دنيا خواهيم داشت. تلاش بر اين است كه در هر شماره، يكي از فيلمهاي مطرح دنيا، جديد يا كلاسيك، را معرفي اجمالي نماييم. با توجه به حضور اقوام مختلف در استان خراسان شمالي، و سابقه ي پر بار هنري هر يك از ايشان، اميدواريم تا پربارترين و با كيفيت ترين بخش، همين قسمت باشد. شايان ذكر است كه از تمامي هنرمندان و انجمن هاي هنري استان، تقاضا مي كنيم تا خلاءهاي جدي نشريه را در اين زمينه، به دستان پرتوان خويش پر نمايند.
· كارگاه: اين صفحه مخصوص نويسندگان جوان و تازه كار است، كه با صحبت درباره ي آثار، و احتمالاً چاپ آن ها، به سوي آينده اي بهتر پيش روند. در اين بخش از نظرات كارشناسان محترم استفاده خواهيم نمود، تا به اين نويسندگان جوان كمك شود تا در راهي درست پيش روند.
· معرفي كتاب: در اين بخش، به معرفي آثار نويسندگان پرتوان استان مي پردازيم. نويسندگان محترم، در صورت تمايل مي توانند براي معرفي كتب خود، يك نسخه از آن را به نشاني نشريه ارسال نمايند تا در اين صفحه بدان پرداخته شود.
5- و كلام آخر اين كه : مطمئن باشيد كه جاي شما در اين نشريه خالي است. پس با ارسال مطالب، به ماندگاري آن ياري رسانيد.